سلام دوستان ،روزهای سرد پاییزی و من بیشتر ازهمیشه ساکتم ، نه اینکه نخوام چیزی بنویسم و تو وبلاک بذارم ، نه ، بهتره بگم چیزی واسه نوشتن تدارم . از دوستایی که میان و نظر میدن خیلی ممنون فقط هی نگین چرا عکس تو وبلاگت نمی ذاری . منم مثل خیلی ها می تونم این وبلاگ رو پر از عکس های چرت و پرت کنم ولی نمی خوام . دوست دارم هر کسی می یاد اینجا ،بخونه و باطن وبلاگ رو ببینه نه این که با دیدن چند تا عکس ظاهرش رو یه دور بزنه و بعدش خداحاظ . ضمنا از همتون گله دلرم ، مخصوصا از عزیزایی که منو میشناسن .
مطالب وبلاگ تو اختیارتونه بخونید ، حال کنید ، کپیش کنید ، واسه دوستاتون بفرستین ، مهم نیست ، ولی ما رو از یه نظره ناقابلتون بی نصیب نذارین ، ما هم شاید قوت گرفتیم و چیزای تازه تری واستون گذاشتیم.
عکسایی ام که واستون می ذارم همش کار خودم یا دوستانه (دزدی نیست).
عکسای زیر هم زمستونه زود رسه امسالئ نشون می ده
تصویر را با اندازه ی واقعی ببیبنید

تصویر را با اندازه ی واقعی ببینید

سلام ... این بار می خواهم به کلامی دیگر با تو سخن بگویم . این بار می خواهم هر آنچه در دل دارم و ندارم در ساغر ترک برداشته ی معرفتت خالی کنم . پس سلام ... . هر آنچه دوست داری به جای نقطه چین بگذار هر آنچه فکر می کنی هستی چرا که هنوز هم نمی دانم کیستی.اگر بگویم دستها از نوشتن خشکیده باور می کنی ؟ اگر بگویم نمی دانم عاشقم یا نه باور میکنی ؟اگر بگویم نمی دانم چند شنبه است باور می کنی ؟ اگر بگویم نمی دانم درختهای حیاط خانه شکوفه زده اند یا نه باور می کنی ؟ اگر بگویم نمی دانم چند سال است بهار را می بینم باور می کنی ؟ اگر بگویم نمی دانم چیستم باور می کنی ؟ نمی دانم شاید هم باور نکنی ولی می دانم تنها چیزی که باور نداشتی من بودم .فرسنگ ها از آنچه بودم فاصله گرفتم و اینک این من مانده ام و حیاطی که به چشمم خشکیده ولم یزرع است گر چه هنوز هم برپاست و طراوت از هر گوشه اش می بارد . چرا که چشم ها هرآنچه زیبا بود دید و بعد از آن ... . بهار دید و خزانش را ، عشق دید و نفرتش را ، با تو بودن دید وبی تو بودنش را ، پس مپرس که چرا هیچ چیز به چشمم زیبا نیست چرا که زیبا ترین زیبایی هازشت ترین زشتی ها را به همراه داشت . پس در این دنیایی که فنا از هز گوشه اش می بارد هیچ چیز زیبا نیست . پس سلام زیبا ترین بهار که همچون نسیمی درخت های نابارور زندگی ام را شکوفه باران کردی و با هر قدمی که در کویر دلم گذاشتی علف هایی هرچند هرز رویاندی و سلام زشت ترین خزان که همچون طوفانی وزیدی و هر چه طراوت بود با خود بردی و تنها باز مانده ات برگ های خشکی اندکه خش خش اش هر گوش شنوایی را آزار می دهد .این بار بگذار به جای نقطه چین این الفاظ را به کار برم چرا که بهار و خزان نمایانگر تمام آنچههستیم نیستند .پس سلام زیباترین و سلام زشت ترین ...باز هم باد می وزد وباز هم اندام سست مرا همچون بیدی مجنون به لرزه می اندازد ، آری باز همباد می وزد ،باز هم باد ...تنها مسافری که بی آنکه برگهای زردو خشکت را خرد کند می آید و می رود . تنها آشنایی که بی_ همابا به در خانه می کوبد وتنها همدمی که صدای زوزه اش لحظه ای خانه را در سکوت نمی گذارد.باز هم باد می وزد و من هر بار آرزو می کنم که ای کاش به جای برگ ها و ابرها باد چیزهای دیگریرا می برد . ای کاش عشقت را می برد که همچون خانه های متروک در پستوی دلم تار عنکبوتبسته . ای کاش بویت را می برد تا شاید گلهای حیاط خانه آبروی خود را پس گیرند و ای کاش تو را می برد تا هیچ گاه چشمهایت را به خود خیره نمی دیدم . نه اشتباه می کنم به جای این هم کار ای کاش مرا می برد ، به جایی که نه تو باشی و نه بویت و نه عشقت ... .آری باید بروم نه دارم می روم ، نه با باد بلکه باپاهای لاغر و سستم و آخرین نامه ام را با آنکه می دانم هیچ گاه بدستت نخواهد رسید می نوسم و برای آخرین بار و آخرین جمله ، فقط می گویم :
سلام زیباترین ... .
امشبم یکی از شبای آخره زمستونه و من..... سردمه..... عین گنجیشکا کز کردم گوشه ی اتاقو خیلی داغونم ،چرا... خودمم نمی دونم . خواستم این دفعه ام یه متن ادبی بنویسم و بذارم تو وبلاگ دیدم نه این کارا دیگه از ما گذشته .آخه نه دیگه ذوقی مونده و نه عشقی و نه حوصله ای........ .دیشب دا شتم زندگیمو آنالیز می کردم ،از چند سال پیش تا حالا .... اگه بگم 180 درجه فرق کردم باورتون میشه . اون شبا ... اون روزا .... هیچ وقت از یادم نمیره.... نمی خوام زندگیمو واستون تعریف کنم... نه... ولی وفتی الانمو با اون روزا مقایسه می کنم می بینم که خیلی فرق کردم .البته خدا رو شکر راضی ام . عین گوسفند دارم زندگیمو میکنم و نمی دونم چرا هر روز دارم سنگدل تر وبی احساس تر از دیروز میشم . خوب یواش یواش دارم بزرگ میشم و اینو میذارم به حساب اینکه دارم مرد میشم . البته سه سالی می شه که اینجوری ام . دست خودم نیست . زندگی عین یهرودخونه ی پر آب که شنا کردن تو خلاف جهت آب کار هر کسی نیست ، یا لا اقل کار من نیست...به هر حال ببخشید که وبلاگمو خیلی وقته که آپدیت نکردم . قول می دم از این به بعد تند تند سر بزنمدوستای بی معرفت ما هم خیلی وقته که بهمون سر نمیزنن و پیغام نمی دن مثل پرهام ، مرتضی ، مانوش و ....فعلا که حوصله ندارم ولی بعدا واستون شعرا و متنای ادبی زیادی میذارم . اوکی؟؟؟؟
سال نو مبارک امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره .....
زمین به بهار نشست ، بهار گره از شکوفه باز کرد.نسیم در گیسوی بید افشان فرو پیچید . غنچه شکفتن آغاز کرد و سبزه دمید . گل همچون یا دی فراموش گشته ، در آغوش چمن بشکفت .و تو ای بهار آرزوهای من ، بی آنکه بر من بگذری در شکوفه ها گردش می کنی ،به دوش نسیم پرواز می کنی ، در یادها می گذری ، در نغمه ها می چمی ... .(مهرداد اوستا )
سال نو بر تمامی شما عزیزان مبارک . لطفا پیام تبریک خود را در قسمت نظر ها در قسمت نظرها برای دوستان وبلاگ بگذارید
بابا داوود بنایی تاریخی یا یا سنگواره ای طبیعی؟